رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

پارسال این موقع ......

 امروز برام خیلی روز قشنگی هست میدونی چرا  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پارسال این موقع من باید پریود میشدم ولی دیدم خبری نیست شک کردم گفتم حالا شاید فردا ... ولی باز هم خبری نبود شاهزاده ما تو اون موقع  کجا بودی وای خدایا وقتی بیبی چک رو استفاده کردم دیدم  2 تا خط خیلی کمرنگ افتاده ................ حسم رو نمی تونم بیان کنم رنگم مثل گچ دیوار سفید شد و دست و پاهام میلرزید  باز باورم نشد بابایی رفت دوباره خرید این بار هم 2 تا خط ..................... یعنی تو اومدی تو دل مامانی. بخاطر همین من عاشق پاییزم چون تو رو تو اون ماه کشف کردم و شدی همه ای زندگی ما اخ خدایا عاشق اون حسم.دوستت دارم پسرم من و بابا جون   برات میمیریم...
12 مهر 1391

4ماهگیت مبارک فرشته ام

قربون پسرم بشم ناز من  شما دیروز  4 ماهت تموم شد وار 5 ماهگی شدی الان 4 ماه تمام از عمر قشنگت گذشت  4 ماهه که داریم از وجود نازت لذت می بریم . عشقم وقتی که واکسنت رو زدیم اصلا تب نکردی و ما رو اذیت نکردی خیلی جیگری   وقتی با صدای بلند می خندی دل همه برات ضعف میره همه رو غرق شادی میکنی. 
12 مهر 1391

واکسن 4 ماهگیت

یکی یه دونه مامان  پنجشنبه ایی  متین و ملینا با دوستای بابایی پژمان و پیمان اومده بودن خونمون عمو سامانت هم اومد بالا خونمون. جمع خیلی خوبی بود پژمان و بابایی برامون پیانو زدن  و پیمان هم گیتار  زد.خیلی خوش گذشت تو اون جمع هم پژمان از ملینا خوشش اومد ............ حالا قراره چند جلسه با هم حرف بزنن شاید ............. شما هم خیلی پسر خوبی بود کلی با بچه ها می خندیدی. جمعه ایی هم که  سونیا با مامان باباش اومده بودن ناهار خونمون  غذا مرغ شکم پر با خورش کرفس گذاشتم خیلی خوب شده بود از 8 صبح بیدار شدم شما رو گذاشتیم پایین پیش مامان جون تا من کارهامو  انجام بدم بابایی هم خیلی کمک کرد  کادویی هم برات 50 توم...
8 مهر 1391

روزهای پر خاطره ما

قربونت بشم من عزیزم کارهای جدیدت اینه که همه چیز رو تو دستات میگیری می خوای ببری تو دهنت.فدای اون چشمهای فندقیت بشم که همه چیز رو با دقت می ببینی  الان داری کم کم یاد میگیری که سینه خیز بری.دیروز بردمت برای چکاپ پیش دکتر حسینی خیلی ازش خوشم اومد دکتر بسیار خوبی بود7 کیلو 200 بودی قدت هم 66 سانت بود. پسر گلم امروز بابایی حقوقش رو گرفت ولی اینقدر پول بی برکت شده ههههههههههههههه. اصلا برای خودمون چیزی نموند این ماه هم برنامه اقتصادی رو من تو دستم گرفتم ببینم  میتونم خوب برنامه ریزی کنم خدا کنه که بتونم ...
4 مهر 1391

خاطرات یک جنین! ( جالبه، بخونین )

خاطرات یک جنین! ( جالبه، بخونین ) تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچ ه!   اظهار وجود: هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد. زندان : گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!! فرق اینجا با آنجا : داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جای...
1 مهر 1391

مامان رفت دهکده ابی

ماه من  چند روز پیش بابایی برامون 20 تا بلیط پارک ابی گرفته بود  بعد از ختنه کردنت واقعا لازم بود که حال و هوام عوض بشه با چند تا از دوستام مامان جون (مادر شوهرم) 10 نفر شدیم دیروز همگی جمع شدیم رفتیم ولی من شما گل پسری رو پیش مامی جون گذاشتم ولی دلم خیلی پیشت بود صبح ساعت 7 حرکت کردیم 10 اونجا بودیم خیلی خوش گذشت منم که از اب می ترسیدم ولی متین دوستم هر جا مرفت من و با خودش می برد واقعا هیجان داشتتت بعد ساعت 5  اومدیم بیرون لباس پوشیدیم  راهی خونه شدیم وقتی دیدمت از خوشحالی  داشتم پرواز میکردم اخه تا الان سابقه نداشت که اینقدر طولانی بدون تو بمونم  ساعت 8 خونه بودیم ولی خیلی خسته بودم مامانی پاها...
30 شهريور 1391